تبلیغات
***خلوتگاه عشق***






















***خلوتگاه عشق***

زتمام بودنی ها تو فقط از آن من باش ღ که به غیر باتوبودن دلم آرزو ندارد

 

خدایی خدا غریبه ،خدایی خدا غریبه

غریبه ،چون که ما عاشقش نشدیم

غریبه ، بنده ی لایقش نشدیم

غریبه، رهرو صادقش نشدیم

امون ز غفلت ،امون ز تهمت

از دست ما تو غیبت ،حضرت حجت

گناه شد عادت ، غیبت عبادت

جالب اینه گذاشتیم سر خدا هم منت

هر جا ریا شد ، به اسم خدا شد

همه دكان وا كرده ایم ، حتی تو هیئت

چیا ببینه دل سیاه و

 یا رو زبون ، الهم ارزقنا شهادت

از امر به معروف ترسیدیم

حاجی و دور شیطان گردیدیم

همسایه یتیم و سیر خوابیدیم

ما به زمین خورده خندیدیم

خــــــــــدا نفــــــهمیدیم خـــــــــدا نفــــــهمیدیم

خدایی خدا غریبه خدایی خدا غریبه

غریبه،چون كه راحت گناه كردیم

غریبه، به نامحرم نگاه كردیم

غریبه، نامه فقط سیاه كردیم

فروختیم ایمان،خریده ایم نان

خاك میخوره به روی طاقچه هامون، قرآن

سحر نه حالی، نه خمس مالی

اسممونم گذاشتیم عبدشاه مردان

شیعه حرفی، آدم برفی

هنوز نمك نخورده میشكنیم نمكدان

یه پا تو محراب، یه پا لب آب

روبروی عكس شهید، عكس شهیدان

بگو خداغرق امیدم كن

بی خریدارم ، خریدم كن

پیش حسین ، رو سفیدم كن

نذر ابالفضل رشیدم كن 

خــــدا شهیدم كن خــــدا شهیدم كن 

خدایی خداغریبه خدایی خدا غریبه

غریبه، كه دوسش داریم واسه حاجت

غریبه،می پرستیمش برا جنت

غریبه ، كه به تنهایی كرده عادت

تو راه پاكی، زدیم به خاكی

چه عاشقی، چه مجنونی ،

چه سینه چاكی!!!

جای حرم كیش، جای پرچم دیش

چه ساده بر مقدسات میشه حتاكی

این بحث ناموس، كو كمی افسوس

نكشیدیم خجالت از چادر خاكی

دیگه شیطان شد ایاك نعبد

ببین خدا رو ول كردیم، 

میگردیم با كی!!

بگو خدا رحمی به حالم كن

لكه ننگم زلالم كن

عشق خودت رو مدالم كن

بكش و در علقمه چالم كن

خــــدا حلالم كن، خــــدا حلالم كن


اللهم عجل لولیک الفرج



نوشته شده در دوشنبه 13 شهریور 1396 ساعت 21:10 توسط فاطمه نظرات |






اولین قانون زندگی خوب، زندگی برای خداست.

 

اولین قانون را که اجرا کنی، به قانون دیگری نیاز نخواهی داشت.




نوشته شده در پنجشنبه 2 شهریور 1396 ساعت 13:50 توسط فاطمه نظرات |

                                                                          

                             هم چون هوایی که تنفس میکنیم ،
عشق خدا هم در اطراف ما در حال گردش است ...

با لمس هر آنچه روی زمین است ،
خدا را احساس میکنم ...

در زیبایی دانه های برف که آرام بر زمین فرود می آید ،
می توان عمق خلاقیت دستان خدا را دید ...

پیش از هر چیز بر دانش خدا اعتماد کن ،
تا عظیم ترین ثروت جهان یعنی "خوشبختی" را به دست آوری ...

پروردگار سوگند به حمایت از ما خورده ،
پس در هر درد و رنج "پـنـاهـگـاهِ" ماست ...


نوشته شده در سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت 14:20 توسط فاطمه نظرات |

جمله تصویر ها زیبا و مفهومی

جمله تصویر ها زیبا و مفهومی

جمله تصویر ها زیبا و مفهومی

جمله تصویر ها زیبا و مفهومی


نوشته شده در شنبه 28 مرداد 1396 ساعت 14:42 توسط فاطمه نظرات |



بهترین دوست، خداست، او آن قدر خوب است که اگر یک گل به او تقدیم کنید
دسته گلی تقدیم تان می کند و خوب تر از آن است که
اگر دسته گلی به آب دادیم، دسته گل هایش را پس بگیرد . . .




نوشته شده در جمعه 27 مرداد 1396 ساعت 11:05 توسط فاطمه نظرات |




نوشته شده در شنبه 24 تیر 1396 ساعت 22:35 توسط فاطمه نظرات |

سلطان به وزیر گفت ۳ سوال میکنم...
فردا اگر جواب دادی هستی وگرنه عزل میشوی...


سؤال اول: خدا چه میخورد؟

سؤال دوم: خدا چه می پوشد؟

سؤال سوم: خدا چه کار میکند؟

وزیر از اینکه جواب سؤالها را نمیدانست ناراحت بود...
غلامی فهمیده و زیرک داشت.

وزیر به غلام گفت: 
سلطان ۳ سؤال کرده اگرجواب ندهم برکنار میشوم. 
اینکه: خدا چه میخورد؟ چه می پوشد؟ چه کار میکند؟


غلام گفت هر سه را میدانم اما دو جواب را الآن میگویم و سومی را فردا...


اما خدا چه میخورد؟ خدا غم بنده‌هایش را میخورد.

اینکه چه میپوشد؟ خدا عیب‌های بنده‌های خود را می‌پوشد.

اما پاسخ سوم را اجازه بدهید فردا بگویم.

فردا وزیر و غلام نزد سلطان رفتند.

وزیر به دو سوال جواب داد٬ سلطان گفت درست است ولی بگو جوابها را خودت گفتی یا از کسی پرسیدی؟ وزیر گفت: این غلام من انسان فهمیده‌ای است جوابها را او داد.

سلطان گفت: پس لباس وزارت را در بیاور و به این غلام بده...
غلام هم لباس نوکری را درآورد و به وزیر داد.

بعد وزیر به غلام گفت: جواب سؤال سوم چه شد؟ 
غلام گفت: آیا هنوز نفهمیدی خدا چه کار میکند!؟ خدا در یک لحظه غلام را وزیر می‌کند و وزیر را غلام می‌کند...

 

گفتم منم اهل خطا، گفتی که بخشیدم، بیا
گفتم شکستم توبه ها، گفتی که بخشیدم، بیا 
گفتم که ای ستّار من، ای حضرت غفّار من
من بر خودم کردم جفا، گفتی که بخشیدم، بیا 
گفتم ز خوبی خالی ام، من دانه ای پوشالی ام
بنگر تهیدستم خدا، گفتی که بخشیدم، بیا 
گفتم که احوالم بد است، از بس گناهم بی حد است
بخشیده ای این بنده را؟! گفتی که بخشیدم، بیا 
گفتم که نفسم سرکش است، جایم درون آتش است 
أِغفرلنا، أِغفرلنا، گفتی که بخشیدم، بیا...
التماس دعا...


نوشته شده در شنبه 24 تیر 1396 ساعت 16:47 توسط فاطمه نظرات |


نوشته شده در شنبه 17 تیر 1396 ساعت 06:23 توسط فاطمه نظرات |



متن های زیبا در مورد خداوند,درد دل با خدا 

به نام  خالق ریحان و بوی خوش آن

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی، من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی. آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی.

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.

گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت ...

گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...


نوشته شده در پنجشنبه 17 تیر 1395 ساعت 16:09 توسط فاطمه نظرات |


نوشته شده در سه شنبه 15 تیر 1395 ساعت 22:16 توسط فاطمه نظرات |

این جا هیچکس شبیه حرفهایش نیست

این جا همیشه تر وخشک با هم میسوزند

این جا همیشه کاسه ای زیرنیم کاسه است

این جا نمیتوانی به کسی چیزی بیاموزی همه نمیدانند وبابتنمیدانم هایشان پول میگیرند

این جا بیدسایه اش را به زمین میفروشد

این جا پراز دستهایست که خسته نمیشوند از نگه داشتن نقاب

این جا بهشت را دوست دارندولی عجیب از مرگ میترسند

این جا فقط بایدزنها پاک و باکره باشند برای اسایش خاطر مردانیکه پیش از آنها پردها دریده اند

این جا همه همدیگر رامیشناسندو یک غریبه فقط این جاست اسمش خداست

این جا شیطان از شیطان بودنش دست میکشد

این جا بی دینی نماد روشن فکریست

این جا هیچ وقت عوض نمیشود مگر...


گروه اینترنتی ایران سان


نوشته شده در دوشنبه 7 تیر 1395 ساعت 13:06 توسط فاطمه نظرات |



پروردگارا

پناهم باش تا مظلوم روزگار نباشم!

رهایم نکن تا اسیر دست روزگار نگردم!

یاورم باش تا محتاج روزگار نباشم!

بال وپرم باش تا که مصلوب این روزگار نگردم!

همدمم باش تا که تنهای روزگارنباشم!

کنارم بمان تا که بی کس روزگار نگردم!

مهربانم بمان،تا به دنبال روزگارنامهربان نباشم!

عاشقم بمان تا عاشق این روزگار پست وبی حیا نگردم

وخدایم باش تا بنده این روزگار نباشم!

نوشته شده در چهارشنبه 2 تیر 1395 ساعت 13:51 توسط فاطمه نظرات |


اگه بهتون بگن سه روز دیگه ازاین دنیا میرید         

چکار میکردین تو این سه روز؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

     
                
        عزیزان منتظر جوابتونم امیدوارم جواب های مناسبی رو بگین

نوشته شده در جمعه 28 خرداد 1395 ساعت 17:35 توسط فاطمه نظرات |

سه نفر جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند . به هر سه ، دکتر گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به بیماری های لاعلاجی مبتلا شده اند به صورتی که دیگر امیدی به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد .در آینده ای نزدیک عمرشان به پایان می رسد .آنها داشتند در این باره صحبت می کردند که می خواهند باقیمانده عمرشان را چه کار کنند . 
نفر اول گفت :....
 « من در زندگی ام همیشه مشغول کسب و تجارت بوده ام و حالا که نگاه می کنم حتی یک روز از زندگی ام را به تفریح و استراحت نپرداخته ام . اما حالا که متوجه شده ام بیش از چند روزی از عمرم باقی نمانده می خواهم تمام ثروتم را در این چند روز خرج کامجویی و لذت از دنیا کنم. 
می خواهم جاهایی بروم که یک عمر خیال رفتنش را داشتم . چیزهایی را بپوشم که دلم می خواسته اما نپوشیده ام . کارهایی انجام دهم که به علت مشغله زیاد انجام نداده ام و چیزهایی بخورم که تا به حال نخورده ام .» 

نفر دوم می گوید : « من نیز یک عمر درگیر تجارت بوده ام و از اطرافیانم غافل بوده ام . 
اولین کاری که می کنم اینست که می روم سراغ پدر و مادرم و آنها را به خانه ام می آورم تا این چند روز را در کنار آنها و همراه با همسر و فرزندانم سپری کنم . در این چند روز می خواهم به تمام دوستان و فامیلم سر بزنم و از بودن با آنها لذت ببرم . در این چند روز باقی مانده می خواهم نصف ثروتم را صرف کارهای خیر خواهانه و عام المنفعه بکنم . و نیمی دیگر را برای خانواده ام بگذارم تا پس از مرگ من دچار مشکلات مالی نشوند .» 

نفر سوم با شنیدن سخنان دو نفر اول لحظه ای ساکت ماند و اندیشید و سپس گفت : 
« من مثل شما هنوز نا امید نشده ام و امیدم را از زندگی از دست نداده ام . من می خواهم سالهای سال عمر کنم و از زنده بودنم لذت ببرم اولین کاری که من می خواهم انجام بدهم اینست که دکترم را عوض کنم می خواهم سراغ دکترهای با تجربه تر بروم من می خواهم زنده بمانم و زنده می مانم .

نوشته شده در چهارشنبه 26 خرداد 1395 ساعت 16:23 توسط فاطمه نظرات |

علامه سید محمد حسین طباطبائی صاحب تفسیر المیزان نقل كردند كه: استاد ما عارف برجسته «حاج میرزا علی آقا قاضی» می‏گفت:

در نجف اشرف در نزدیكی منزل ما، مادر یكی از دخترهای اَفَنْدی‏ها (سنی‏های دولت عثمانی) فوت كرد.

این دختر در مرگ مادر، بسیار ضجه و گریه می‏كرد و جداً ناراحت بود، و با تشییع كنندگان تا كنار قبر مادر آمد و آنقدر گریه و ناله كرد كه همه حاضران به گریه افتادند.

هنگامی كه جنازه مادر را در میان قبر گذاشتند، دختر فریاد می‏زد: من از مادرم جدا نمی‏شوم هر چه خواستند او را آرام كنند، مفید واقع نشد؛ دیدند اگر بخواهند با اجبار دختر را از مادر جدا كنند، ممكن است جانش به خطر بیفتد. سرانجام بنا شد دختر را در قبر مادرش بخوابانند، و دختر هم پهلوی بدن مادر در قبر بماند، ولی روی قبر را از خاك انباشته نكنند، و فقط روی قبر را با تخته‏ای بپوشانند و دریچه‏ای هم بگذارند تا دختر نمیرد و هر وقت خواست از آن دریچه بیرون آید.

   

                                                 

              دوستان عزیز نظرتون در مورد این اتفاق چیه؟؟؟؟؟؟؟؟



                                                                                       

                                                   ادامه مطلب....


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 22 خرداد 1395 ساعت 16:35 توسط فاطمه نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total])      [cb:pages_no]  
Design By : Pars Skin